جایی دیگر
شروعی دیگر:
از din
به nid
*
http://nid.persianblog.ir
تقدیم به "دغدغه ها"یت، آقا محسن
جز عشق تو هیچ نیست اندر دل ما --- عشق تو سرشته گشته اندر گِل ما
"اسفار" و "شفاء" ابن سینا نگشود --- با آن همه جرّ و بحثها مشکل ما
با شیخ بگو که راه ما باطل خواند --- بر حقّ تو لبخند زند باطل ما
گر سالک او منازلی سیر کند --- خود مسلک نیستی بود منزل ما
صد قافله دل، بار به مقصد بستند --- بر جای بماند این دل غافل ما
گر نوح ز غرق سوی ساحل ره یافت --- این غرق شدن همی بود ساحل ما
روح الله الموسوی الخمینی
سوال و جواب
نشان «اهل خدا»، عاشقی است ... با خود دار
که در «مشایخ شهر» این نشان نمیبینم!
*
همین جا به صراحت میگویم که اعتراضی به کمیتهی مزبور ندارم. گر چه این امر را اشتباهی فاحش و ظلمی آشکار میدانم.
مشخصات و اطلاعات خواسته شده را ارسال نخواهم کرد.
لذا هر اطلاعاتی به به کمیته مزبور ارسال گردد، ربطی به اینجانب -و دیگران- نداشته و ندارد.
و فعالیت این وبلاگ برای مدت نامعلومی به تعلیق در میآید.
و اصل ماجرا هم این است:
******
آدرس دامنه اینترنتی شما از جانب مخابرات مسدود نگشته و دستور انسداد از: " کار گروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه وابسته به دادستانی کل کشور(قوه قضائیه)" دارد.
در صورت تمایل به اعتراض، درخواست اعتراض خود را همراه با مشخصات کامل صاحب دامنه شامل: نام و نام خانوادگی، شماره شناسنامه و محل صدور،تاریخ تولد ، نام پدر،کد ملی، آدرس دقیق پستی و شماره تلفن ثابت و همراه برای ما ایمیل نمایید تا اعتراض شما به کارگروه ارسال گردد.
1- موضوع ایمیل: نام دامنه فیلترشده
2-امکان تماس مستقیم شما با کارگروه مقدورنمی باشد و ما رابط شما می باشیم.
3-فقط ایمیل" filter@dci.ir "مسئول پاسخگویی به موارد فیلترینگ اینترنتی میباشد.
3-به ایمیلهای حاوی اطلاعات ناقص، یا ارسال مشخصات اشتباه، ترتیب اثر داده نخواهد شد.
4-هرگونه تغییر در آدرس فیلتر شده یا راه اندازی دامنه جدید با محتوای قبلی، یا راه اندازی سرویس https ، تخلف محسوب میگردد.
5-پاسخ شما از طریق ایمیل یا تلفنتان به شما اعلام میگردد و به علت حجم بالای کاری، بررسی مجدد و جواب اعتراض شما وقت گیر بوده، لذا از ارسال ایمیلهای تکراری خودداری فرمایید.
6- متن ایمیل شما باید بصورت فارسی نگاشته و ارسال گردد.
7- جهت بررسی حتما باید سایت شما قابل مشاهده و در دسترس باشد و در صورت down بودن وب سایتتان نوبت شما باطل گشته و اعتراض شما رسیدگی نمیگردد.
با احترام واحد فیلترینگ مخابرات
-----Original Message-----
From: "mim.heh.sin@gmail.com" <mim.heh.sin@gmail.com>
To: filter@dci.ir
Date: Mon, 01 Feb 2010 14:34:01 +0330
Subject: http://din.persianblog.ir/
سلام.
مطلع شدم که وبلاگ این جانب با آدرس
din.persianblog.ir
را فیلتر فرموده اید.
با توجه به محتوای وبلاگ این جانب
و شهرت این جانب به دفاع تئوریک از نظام و شخص رهبری،
-کمینه در حد توان خود- که در پیشینه و حال وبلاگ قابل مشاهده است،
احتمال می دهم که در اثر خطای روبات های فیلترینگ
که هوشمندی بشری و توان درک مفاهیم پیچیده را ندارد،
و به تشخیص خودکار محتوای غیراخلاقی یا سیاسی می پردازد،
بوده باشد.
به هر حال، خوشحال خواهم شد که محبت فرموده، اشکال مزبور را مرتفع فرمایید.
در غیر این صورت، لطف فرموده اطلاع دهید که موقعیت خود را بدانیم.
ارادتمند
میم ح. سین
شجونی: بسط استراتژی بزغالوی
باز جای شکرش باقی است
همسایه ها یاری کنید!
و این+ هم پرسشنامه آنلاین
بُریدن...بُراندن!
در زمان ریاست جمهوریِ بنیصدر، وقتی مأیوس شدیم از اینکه امام حرف ما را دربارهی آقای بنیصدر قبول بکنند، خدمت ایشان رفتیم.
ما یکی یکی میرفتیم، چند نفری میرفتیم، نوشتهیی میگفتیم، زبانی میگفتیم.
من یک بار خدمت امام رفتم و صریحاً گفتم من به این نتیجه رسیدهام که چون دیگر نمیشود با آقای بنیصدر برخورد بکنیم، من به همان روشِ قبل از انقلاب باید عمل بکنم. ما قبل از انقلاب حرفهایی میزدیم، که وقتی کسی در آن حرفها میاندیشید، موضعی نسبت به آن دستگاه پیدا میکرد. من به ایشان گفتم مجبورم الان حرفهایی بزنم، که وقتی کسی دربارهی آنها اندیشید، موضعی علیه آقای بنیصدر بگیرد. امام نگاه کردند و تبسمی کردند و هیچ چیز نگفتند.
در آن زمانها، گاهی میشد که من با دلِ پُر خدمت امام میرفتم؛ اما وقتی میآمدم، به رفقا میگفتم که امام دستی به سر و صورت ما کشیدند و لقمهی حلوایی با لطف و نگاه خودشان در دهان ما گذاشتند، ما را رها کردند؛ بعد که میآمدیم، باز در سخنرانیِ خودشان میگفتند: آقای رئیس جمهور، آقای بنیصدر! یعنی همان، همان بود!
ایشان مصلحت میدیدند؛ چون بالأخره، ایشان حکیم بودند. امام، یک حکیم به معنای واقعی بود؛ یعنی واقعاً پشت دیوار و پشتِ حجاب را میدید، که ماها قادر نبودیم آن را ببینیم. ایشان چیزهای خیلی ریزتری از آنچه که در حدّ دید ما بود و هست، میدید.
ما وقتی در آن شرایط قرار میگرفتیم، چه کار میتوانستیم بکنیم؟ نمیشد که ول کرد. بعضیها بُریدند. این اسمش، بُریدن است. آدم که نباید ببُرد؛ باید بالأخره بایستد. دشمن دارد ما را میبُراند؛ از انواع و اقسامِ وسایل هم استفاده میکند. اگر ما هم بُریدیم، به دشمن کمک کردهایم.
*
بخشی از بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با جمعی از هنرمندان 4/9/1370
**
نقل از کتاب نیوز+
اهل بصیرت!
آقا جان! میفرمایید: بصیرت.
سرچشم همهمان.
فقط من یک سوال کوچکی دارم؛
در مورد کسانی که الآن اهل بصیرت حساب میشوند.
این طور بگویم:
اگر خدا توفیقی داد و ما هم اهل بصیرت شدیم،
این آقایی که به مردم میگوید گوساله و بزغاله،
با ما در یک جبهه خواهد بود؟
یعنی بصیرت دار که شدیم، قرار است بشویم یکی مثل این آقا؟
حمله به اکبر،
ایمان راستین و حقیقی
" اگر گربه ای بتواند از روی پلی عبور کند، عبور او نمی تواند دلیل استحکام پل باشد. بلکه اگر قطاری از روی آن پل عبور کرد، باید پذیرفت که پل کاملا محکم و قابل اعتماد است. از کتاب "در زیر زمینی خدا+"، اثر ریچارد ورمبراند+
به همین ترتیب، اگر انسانی خود را به هنگامی که در کنار همسرش به خوردن چای و کیک مشغول است، با ایمان بداند، ایمان او ثابت نمی شود. بلکه ایمان راستین باید فشارهای بسیار زیادی را تحمل کند تا استحکامش ثابت شود."
نشسته ایم
برای من دغدغه شد
وقتی این را دیدم و امتحان کردم
و دردم آمد که
ما چه نشسته ایم؟
***
پی نوشت. نظرات را بخوانید. مفیدتر از خود متن است.
بازی روزگار
»
Once the game is over,
the king and the pawn go back in the same box.
»
**
«
وقتی بازی [ ِشطرنج] تمام میشود،
شاه و پیاده، هر دو، به یک جعبه باز میگردند.
»
گوینده ی گمنام
درب دیزی و روح ملاصدرا!
دویدن و رسیدن
شما فیلتر نیستید؟
فاصله ادعا تا عمل درست
دیروز با یکی از دوستان آلمانیم داشتم میرفتم دانشگاه. همینطوری که داشتیم صحبت می کردیم، یکدفعه مامور کنترل بلیط مترو وارد قطار شد و از همه خواست بلیط هایشان را نشان بدهند. اما جالب است که در ۹۹% مواقع، کسانی که بلیط نداشته اند، غیر آلمانی و غیر اروپایی بوده اند و بیشتر هم از کشورهای آسیایی. اما آن چیزی که از همه بیشتر مشهود است، در ۹۵% مواقع(با ارفاق البته ۹۵٪)، وقتی مأمورین قطار از خانمهای محجبه و یا افراد به ظاهر مسلمان تقاضای بلیط می کنند، آنها میگویند که بلیط ندارند و به این ترتیب جریمه می شوند. طوریکه دیگر عادی شده این مساله. جالب است که مردم عادی هم که این صحنه را می بینند همه سر تکان می دهند به علامت تاسف.
در آلمان اصلا موقع سوار شدن به مترو یا اتوبوس و یا وسایل حمل و نقل عمومی، بلیط را کنترل نمیکنند. بلکه بنا را بر این میگذارند که همه بلیط دارند. اما گاهی ( مثلا در سال برای من ۷ یا ۸ بار پیش می آید) به صورت رندم و تصادفی، در ایستگاه خاصی وقتی از قطار پیاده میشوی، مأمورین کنترل بلیط از شما تقاضای نشان دادن بلیط می کنند یا در قطار وقتی هستی، ۳ یا ۴ نفر سوار میشوند و با معرفی و ارائه کارت شناسایی خود، از مسافران میخواهند که بلیط هایشان را نشان بدهند. معمولا هم جالب است که همه بلیط دارند و برای همین، سر و ته کنترل یک واگن، بیشتر از ۱ دقیقه و بیش از فاصله یک ایستگاه تا ایستگاه دیگر، طول نمی کشد. در طی این سالیان درازی که من اینجا هستم هم شاید بیشتر از ۴۰ بار پیش نیامده است که مجبور به نشان دادن بلیط شده باشم. البته لازم به گفتن است که ما دانشگاهمان، بهمان هر ترم یک کارت مجانی میدهد که با آن سوار شدن هر وسیله نقلیه عمومی در طول تمام ساعات شبانه روز در همهٔ مسیرهای دلخواه در شهر و در همهٔ روزهای هفته مجانی و آزاد است. در ضمن اگر هم کسی بلیط نداشته باشد، ۵۰ یورو (حدود ۷۰ هزار تومان) جریمه می شود و به آدرسش هم اخطاریه میرود و اگر ۳ بار اینکار را بکند، یعنی بدون بلیط سوار مترو و اتوبوس شود، علاوه بر جریمه بالا، برای یک سال حق استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی را ندارد. اما باز هم تاکید می کنم، هر بار که مأمورین از مسافران بلیط خواسته اند، همه در هر سطح اجتماعی و مالی یا چه جوان چه پیر همه بلیط داشته اند.
دیروز هم همین اتفاق افتاد، یک خانمی که از کشور همسایه خودمان هم بود، با بچه هایش بدون بلیط سوار مترو شده بودند. این خانم حجاب سر سختی هم داشت، اما وقتی مأمور کنترل بلیط ازش بلیط خواست، گفت ندارم و یادم رفته و آسمان ریسمان بهم بافتنی که نگو. منم خیلی ناراحت شده بودم که آخه چرا بعضی ها فقط به ظاهر دینشان توجه می کنند و اینکه مثلا بدون بلیط سوار، مترو شوند را گناه یا به نوعی دزدی نمی دانند. توی همین فکر بودم که دوست آلمانیم هم، همین سوال را پرسید. پرسید فلانی، از حرفم ناراحت نشوی، اما چرا در اکثر مواقع، زنان محجبه یا کسانی که ظاهر دینی دارند، بلیط ندارند و دزدکی سوار قطار می شوند؟ و پاسخ من جز سکوت و علامت افسوس چیزی نبود.
می دانم ممکن است بگویید نه! از کجا معلوم تو؟ از شانست، همش این صحنه ها را اینطوری دیدی! اما راستش در تمام مدتی که اینجا زندگی می کنم، اگر شخصی را در حال جریمه شدن به خاطر اینکه بدون بلیط سوار قطار شده بوده را دیده باشم، در اکثر مواقع زنان محجبه و یا افراد با ظاهر دینداری بوده اند و این کاملا مشهود است برای هر کسی که اینجا زندگی کند. از همه بدتر نگاه همراه با تاسف و گاهی عصبانیت افراد عادی در این مواقع هست. چون عدم رعایت قانون در اینجا از طرف هر کسی، مذموم است.
کافی است که از خود بپرسیم اگر یک نفر هم با دیدن این صحنه ذهنش نسبت به دین خراب شود، مسولیتش با چه کسی است؟ مطمئناً کسی که با ادعای دینداریش، از ساده ترین کار که به صورت قانونی و با پرداخت هزینه بلیط، از وسیلهٔ نقلیه عمومی استفاده کردن است سر باز می زند و می خواهد مثلا سر مترو را کلاه بگذارد، حاضر به پذیرش مسئولیت این کار هم نمی شود.
پس همینکه اسم دین آمد روی کسی، دلیل نمی شود که طرف در یک هاله نور مقدسی قرار بگیرد و هر کاری کرد درست باشد و کسی هم حق سوال کردن ازش نداشته باشد.
مناظره پنجشنبه!
با بچه ها جلسه هفتگی منزل عماد بودیم.
بعد از دو هفته کار طاقت فرسا و ممتد روی پایاننامهام،
به شدت نیازمند چنین تخلیهی روحی و بودن در جمع با نشاط رفقا بودم.
جای شما خالی، خیلی هم خوش گذشت!
*
ساعت ده و نیم شد و نزدیک به رفتن،
چند نفر با هم یادمان آمد و گفتیم مناظره است! برویم ببینیم چه خبر است!
رفتیم جلوی تلویزیون.
٧-٨ نفر علاقه مند بودیم.
روشن کردیم.
دیدیم یک طرف حسنیان نشسته،
یک طرف علاء بروجردی!
به صورت ناخودآگاه و اتفاقی چند نفری با هم گفتیم:
«خاموشش کن بابا!»
و کردیم.
و به خنده و گعدهی دوستانه و شیرین خودمان ادامه دادیم!
و چای آخر را همراه با کیک تولد عماد
به بدن زدیم و آمدیم!
**
پ.ن: پیش بینی مناظرات داغ بعدی: مهندس رحیم مشایی با مهندس هاشمی ثمره / آیت اله احمد خاتمی با آیت الله علم الهدی / حجت الاسلام آقا تهرانی با حجت الاسلام رسایی / حسین شریعتمداری با مرتضی نبوی! / آیت الله جنتی با آیت الله حائری شیرازی! و ....
پ.ن٢: حاج منصور اضی با حاج سعید حدادیان!! (با تشکر از آقا مهدی خودمان!)
از ایران رهجو تا مهندس سبابه!
همین سال ِگذشته بود که یک لیوان چای ریخت روی لپتاپ (Laptop) نازنینام!
و پس از ساعاتی... بوم!
از ایران رهجو -که ظاهرا نماینده سونی است- خریده بودمش.
بردمش واحد تعمیرات همآن جا.
خلاصه اینکه گفتند باید مادربورد (MotherBoard) تعویض شود.
چند روزی معطلی و نزدیک به نیم میلیون تومان هم هزینه دارد.
ناچار بودیم و جایی که اعتماد داشته باشیم هم نمیشناختیم.
قبول کردیم و گفتیم یک گیگابایت رم (Ram) هم رویش بگذارید.
گفتند آن هم میشود ٧٠-٨٠ تومان.
لبی گزیدیم و با خود گفتیم «گور پدر مال دنیا!»
و به ایشان گفتیم:
«باشد! بگذارید!»
بورد را عوض کردند و پولش را گرفتند.
رم را هم گفتند نداریم!
-خدا را شکر! میگویم چرا-
*
شب ِاول محرم امسال بود که
در اثر سانحهای، مانیتور لپ تاپ مان، شکست.
کماکان مراجعه کردیم به همان ایران رهجو.
گفتند از ۵۵٠ الی ٧۵٠ هزار تومان هزینه دارد.
مال شما هم از ان گران ها است. شما روی ۶۵٠ حساب کن!
ضمن این که حداقل ١٠ روز طول خواهد کشید که قطعه (مانیتور مزبور) برایمان برسد!
حساب کردم و دیدم پارسال، لپ تاپ، نو بود و تعمیرات معقول.
ولی امسال اگر بخواهم اینقدر هزینه بکنم، میروم یک لپ تاپ نو میخرم!
ضمن این که ١٠ روز، دراوج تدوین پایان نامه، زمان خیلی زیادی بود.
آمدم بیرون.
*
اتفاقی به یکی از دوستان که در کار واردات لپتاپ است،
زنگ زدم و گفتم کسی را که مطمئن باشد، میشناسد؟
گفت آری. برو پیش «مهندس سبابه» خودمان.
و تلفنش را داد.
چند تا کوچه بالاتر از همان ایران رهجو بود.
**
پیش ایشان که رفتم، اصولا چشمم به خیلی حقایق باز شد.
اولا که یک انسان منصف و باصفا و باایمانی یافتم ایشان را.
گویی همهاش دنبال این بود که خرج مشتریاش کمتر بشود.
چیزی که خداییش در این روزگار عجیب است!
مانیتورم را جلوی خودم باز کرد.
نشانم داد. دیدم شارپ است.
و گفت که خدا را شکر از آن نوع جدیدش -که گران تر است- نیست
و ال سی دی (LCD) معمولی است!
رفت از اتاق بغل، عینش را در آورد و گفت:
ایناهاش. و برایم وصل کرد مثل آب خوردن!
آن خرج ۵۵٠ الی ٧۵٠ هزار تومانی با ١٠ روز معطلی،
تبدیل شد به ١٠ دقیقه معطلی (چرا معطلی؟ کلی چیز یاد گرفتیم!)
و ٢٠٠ هزار تومان هزینه!
ماجرای مادربورد را برایش گفتم.
خندهی تلخی کرد.
گفت برو لاشهی مادربوردت را بیاور.
احتمالا میشود تعمیرش کرده و زندهاش کرد.
و شاید توانستم تعمیر شدهاش را برایت تا ۵٠-۶٠ هزار تومان بفروشم!
*
امروز، فن (Fan) لپتاپم صدا میکرد.
رفتم سراغش.
گفتم:
«مهندس! فن را عوض کن!»
-حدود ۴٠ هزار تومان میشد قیمتاش-
باز کرد و نگاه کرد و گفت:
«نمیخواهد!
فن (Fan) ات سالم است.
من الان روغن ندارم. ولی خانه که رفتی، دو قطره روغن چرخ خیاطی را با سرنگ بریز اینجا!»
و یادم داد.
تشکر کردم و با خود گفتم بالاخره دست خالی از دفترش بیرون نروم.
بهش گفتم
«لااقل یک گیگا بایت رم (Ram) برایش بگذار!»
در قطعاتش نگاه کرد و پیدا کرد و گذاشت.
گفت من خودم ١٧ هزار تومان خریده ام، شما هم ١٩ هزار تومان بده!
بابت تشکر، خواستم ٢٠ تومان بدهم، قبول نکرد!
یاد ایران رهجو افتادم
-و ٨٠ هزار توماناش؛ شانس آوردم که آن روز، رم(Ram) نداشتند!-!
**
مردم به نمایندگی اطمینان میکنند،
کاش نمایندگی ها از اطمینان کسی سوءاستفاده نکنند.
البته، جناب مهندس، علتش را خیلی دقیق گفت برایم.
«
اینها اگر بخواهند یک تعمیرکار خبره بیاورند،
باید اقلا ماهی ٣ میلیون تومان بهش حقوق بدهند.
حالا گیریم این هزینه را بکنند؛ نتیجهاش چیست؟
نتیجهاش این است که مردم کمتر پول به ایشان بدهند!
خب مگر مریض هستند؟
هم یک مهندس دوزاری معمولی میآورند و حقوق کمتر میدهند،
هم اینکه دیگر کاری به تعمیرات ندارند و هر چه که اتفاق افتاده باشد،
میگویند: تعویض!
و به پشتوانه گارانتی و اعتماد مردم، میتوانند با قیمتی بسیار بالاتر از بازار کار کنند.
هم دردسر تعمیر کردن ندارند،
هم پول بیشتر میگیرند،
و هم در تجارت همان قطعات تعویضی، سود میبرند و چند برابر محاسبه میکنند.
»
**
از آن طرفش هم بگویم.
یک هاب سویچ (Switch) شبکهی ٢۴ پورت خوب داشتم که در اثر نوسانات برق، خراب شد.
احتمالا پاور اش مشکل پیدا کرده بود.
به صورت اتفاقی در اینترنت یک کسی را پیدا کردم.
سویچ را به او سپردم.
دو هفته ما را سردوانید.
امروز فلان چیزش را عوض کردم. فردا بهمان چیزش را و ...
آخرش گفت نمیشود. بیا جنازه اش را بردار ببر!
کسی را که شناخت و اطمینان بهش نداری،
نباید کار ببری پیشاش.
حالا هم نمیدانم اگر جای دیگر ببرم، با این بلاهایی که این آقا بر سر سویچ من آورده،
دیگر چیزی از آن جنازه و قطعات به درد بخورش باقی مانده یا نه.
دستمان هم به جایی بند نیست.
پس،
کار را بردن پیش ایران رهجو های بیانصاف،
لااقل از این آدمهای ناشی یا دزد،
بهتر و به صرفهتر است.
**
بعدالتحریر(٢١:۵۶ شامگاه ٣٠ دی ٨٨): هدف اصلی از این یادداشت، ایضاح این نکته بود که آن چیزی که میتواند بسیار بیش از آن چه فکر میکنیم سودآور و مفید باشد، ارتباطات اجتماعی ماست. که مهمترین و اثربخش ترین بخش آن، مقولهی «قابلیت اعتماد» است(در این مورد، قابل اعتماد بودن، لزوما اخلاقی نیست. بلکه توان فنی نیز در آن نقش به سزا دارد). اصولا اعتماد، چیزی است که ما حاضریم برایش هزینه بپردازیم. اعتماد، چیزی است که اگر شرکتی به خاطر برند یا تبلیغاتش بتواند جلبش کند، میتواند عواید زیادی را عاید خودش کند و با رضایت، از مردم پول چند برابری بگیرد. پس، ارتباط مبتنی بر اعتماد ولی بدون آشنایی اجتماعی، گرچه کار را راه انداخت(و اثربخش بود) ، ولی کارآیی آن ارتباط مبتنی بر (اعتماد+آشنایی) را نداشت. در آن ارتباط حاصل از شبکهی اجتماعی، هزینهاش برای من یک تلفن ساده به دوستم بود. برای دوستم، -که حتی به این مهندس عزیز زنگ هم نزد- دادن یک شماره تلفن ساده به من بود. ولی اثر آن لااقل برای من یک منفعت قابل توجه بود. مثال تراژیک سویچ هم که نه آشنایی درش بود و نه اعتماد؛ نتیجه اش آن چیز مزخرفی شد که شد.
پ.ن: برای دوستانی که از طریق ایمیل (mim.heh.sin روی gmail.com) درخواست کرده بودند، آدرس و تلفن و ... را فرستادم. رفتید پیشاش، اگر به من فیدبک بدهید در مورد نتیجه کار، خوب است.
فرهنگ اسلامی و آشپزخانهی اوپن!؟
در راه بازگشت به منزل،
طبق معمول، به «رادیو گفتگو» گوش فرا میدادم.
گفتگوشان فرهنگی بود.
رسایی از مجلس بود.
دکتر فلانی رئیس حوزه هنری بود
و یکی دیگر که نمیشناختم.
مجموعا، نمیدانم ترافیک بیشتر بر روح سوهان میکشید،
یا فرمایشات این آقایان!
*
آقای رسایی حرفهایش را زد.
حالا بررسی محتوای فکر یکسویه و دگم ِحضرت اجل بماند.
آخرش فرمودند،
«حالا من مقصر اصلی را شورای عالی انقلاب فرهنگی میدانم!»
چرا؟
چون یک سازمان عریض و طویل دیگر درست نکرده،
و همه اهالی فرهنگ را به خط نکرده
و به همه نگفته که توی یک خط باشند!
و یک مشت اباطیل دیگر.
*
من فقط یک سوال از این عزیز دارم.
شما از کجایت در آوردی که چنین کاری لازم است؟
تئوری علمی و بحث های مدیریت فرهنگی و اینها را که از شما انتظار داشتن،
بلاهت است.
شما بفرمایید در کجای عالم اتخاذ چنین روش هایی سابقه دارد.
کجای این عالم -کجا؟- فرهنگ فاخر، با این دکان و دستک ها رونق گرفته؟
بعله.
قابل درک است!
حضرت اجل دلش غنج میرود انگار!
که یک ساختمان تصور کند با شانصد طبقه و هزار اتاق!
و هنرمندان و فرهنگیانی که صف کشیدهاند و در انتظار و نگران نشستهاند،
تا یکی از امثال ایشان به عنوان کارشناس،
این رعایا را به حضور بپذیرد و ایرادات کارهای فرهنگیشان را بگیرد
و گوش فرهیختگان ناهماهنگ را بپیچاند،
و فرهنگ فاخر(!) تولید کند!
-مایعی حاوی اوره را باید به آن فرهنگی بست که حضرت اجل فاخرش بداند!-
فکر میکند با این سازمان و ساختارسازیهای ابلهانه، میشود فرهنگ تولید کرد.
برادر عزیز، حتی تولید یک محصول درجهی چندم فرهنگی هم با این روشها ممکن نیست.
آخر حرف زدن بلد نیستید،
حرف نزدن را هم بلد نیستید!؟
نگون بخت آن مریضی که امثال شما این طوری برایش نسخه پیچی میکنید؟
*
یا آن آقای دکتر که گویی رئیس حوزه هنری بود.
سوزنش گیر کرده بود روی فرهنگ مصرف مردم و تاثیر آن بر اشتغال و ... !
که
«ما باید مردم را آگاه کنیم که بروند جنس ایرانی بخرند.
مردم باید بدانند که کالای خارجی خریدن، مساوی است با بیکاری و رکود صنعت
و ...»
حرفهایی در حوزهی اقتصاد فرهنگی
که بیشتر مربوط به معاون وزیر صنایع، یا مثلا وزیر بازرگانی است تا به رئیس حوزه هنری!
حالا اگر یک اشارهای گذرا میکرد، خوب بود.
چند باری که صحبت میان کارشناسان چرخید،
ایشان سوزنش گیر کرده بود روی همین موضوع.
در این شرایط، لابد وزارت صنایع هم باید نسخه بپیچد برای فرهنگ مملکت،
و سیاست فرهنگی-هنری تولید کند!
وزارت علوم هم کار وزارت صنایع را بکند
و وزارت تعاون، کار وزرات علوم را
و ....
یک چیز دیگر هم ایشان خیلی اصرار داشت،
تابلوهای مغازهها بود.
که
«یعنی چه!؟
آدم میرود در خیابان جمهوری،
فکر میکند رفته در کره یا ژاپن!
از بس که این تابلو ها نوشته ال جی و سامسونگ و ...
همهاش هم به انگلیسی!»
در مورد تابلوهای شهری هم درد دل زیاد است.
ولی باز هم خطر رویکرد قشری گرایانه و غیرعلمی،
خطری به مراتب بزرگتر از چند تابلوی حاوی حروف و لغات انگلیسی است.
حالا راهکارهای ایشان جالبتر بود.
یکیش این بود:
«ما باید برای همهی مدیران ارشدمان، کلاسهای آموزش جامعه شناسی اسلامی بگذاریم!»

*
آن آقای دیگر خیلی زرنگ و ملیح تشریف داشتند.
به عالم و آدم بند کردند و شهرداری تهران و صدا و سیما و فرهنگیان و ... را کشیدند وسط،
و جمله را مقصر قلمداد کردند و طلبکار شدند!
سر آخر یک مثال خیلی دقیقی زدند که آه از نهاد من یکی که به در آورد.
که
«معماری اسلامی باید خیلی مهم باشد.
و به کار گرفتن اش ضروری است
و باید ...
و مثلا این آشپزخانههای اوپن اصلا اسلامی نیست!»
آرزو کردم که کاش میشد که یک پس گردنی به این آقا بزنم!
*
آخر برادر من! چرا چرت میگویی؟
یک دلیل عقل و شرع پسند بگویید که لااقل ما هم بفهمیم که
«چرا آشپزخانهی اوپن اسلامی نیست؟»
چون دو هفته یکبار -یا ماهی یکبار- قرار است چند ساعتی میهمان بیاید منزل؟
میهمان ممکن است نامحرم باشد و خانم خانه معذب شود؟
خانم خانه شبانه روز در خانه است.
بیشترین وقت را در آشپزخانه، میگذراند.
آنهم در خانهی غالبا خالی از نامحرم.
هر هفته، ١۶٨ ساعت است.
یک خانه که خیلی هم میهمان دارد را فرض کنیم. «هفتهای دو بار» خوب است؟
میهمانی چقدر طول میکشد؟
آیا طولانی ترین میهمانی ها بیش از ٧-٨ ساعت طول میکشد؟
برای ١۶ ساعت، آن هم برای دلخوشی غریبه و نامحرم،
آشپزخانه را ببندیم،
برای خانم قفس درست کنیم،
این کار خیلی اسلامی است؟
شما الان خیلی مقدس تشریف دارین حاج آقا؟!
آشپزخانهی اوپن،
هم فضا را بازتر میکند،
هم آشپزخانه و فضای متصل به آن را کارآ میکند،
هم زیباتر است،
هم در برقرار ماندن ارتباطات میان اهالی خانه موثر است؛
-مثلا خانم در آشپزخانه، به راحتی با همسرش که در نشیمن نشسته، سخن میگوید
یا از همان آشپزخانه می تواند مراقب کودکش که در نشیمن مشغول بازی است، باشد-
پذیرایی از میهمان و .... نیز سادهتر میشود،
یک میز پر کاربرد -که مرز اوپن است- به وجود میآید و استفاده میشود
و ...
قبول.
زمانی هم که نامحرم در خانه باشد،
کارکردن و همزمان حفظ حجاب، یک مقدار برای خانم سختتر میشود.
(ولی خداییش کدام کدبانو صبر میکند تا جلوی میهمان آشپزی کند؟)
***
کسی با معماری اسلامی،
کسی با فرهنگ غنی و بارور و قدرتمند،
کسی با لزوم اصلاح فرهنگ مصرف
کسی با ...
مشکل ندارد.
بلکه مشکل ما حماقت است.
مشکل طراحان و مجریان کم خرد برای ایدههای بزرگ است.
ما، با مسابقه و بردن در مسابقه مشکل نداریم.
مشکل ما، غضنفر ها هستند!
و بی هیچ تردیدی-کمینه برای بنده-،
معماری اسلامی،
فرهنگ اسلامی،
و راهکار درست برای رسیدن به غنای فرهنگی و ...،
این چیزهایی نیست که این حضرات میفرمایند.
بلکه با این حرفها،
حرف درست را خراب میکنند.
ماها حرف داریم در این زمینهها ولی نه از این قسم.
این آقایان همان شعار و همان تیترها را -با مغزهای نخودی!- دستمالی میفرمایند،
و در متن، چنین گندهایی میزنند.
هم تیتر لوث میشود هم متن تمسخر!
*
و این، از غمهای این روزگار ماست.
بهترین فیلمهای دهه
انتخاب فیلم در کل دهه، سخت است و خیلی فیلمها را از قلم میاندازد که ارزش داشتند که لااقل اسمی از شان برده شود!
پس فیلمهایی که دیدهام و به نظرم ارزش دیدن و توصیه کردن داشته را اشاره میکنم و از میان آنها یکی را بر میگزینم، گرچه سخت باشد! خیلی هم تقید به پزهای روشنفکر مآبانه و «فیلم باز»نمایی ندارم که حتما آثار خیلی خاص و عجیب یا تلخ را برگزینم. اگر از یک فیلم کمدی غیر عمیق یا اکشن خاص خوشم آمده باشد، همان را بیان خواهم کرد!
نیاز به توضیح ندارد که فیلمهایی که طرح میکنم، محدود به انتخاب از میان ِدیدههایم است. ممکن است فیلمهای خوبی در هر سال وجود داشته باشند که من آن ها را هنوز ندیدهام.
**
2000
در ژانر خانوادگی، فیلم «مرد خانواده» (The Family Man) را دوست داشتم و «مرثیه ای برای یک رویا» (Requiem for a Dream) نیز الحق فیلم خاص و قابل توجه و تلخی بود از آرونوفسکی جوان. «علامت یادآورنده» (Memento) از کریستوفر نولان را باید یک فیلم بسیار خوب که سرآغاز نوع جدیدی از روایت کردن است، دانست. فیلمی است که حتما باید ببینیدش. «قاپ زنی» (Snatch) از گای ریچی با بازی جالب برد پیت نیز فیلم سرگرم کننده و خاصی بود: ملقمهای از مافیای قمار و مشت زنی و ... «دیدار با والدین» (Meet The Parents) نیز به عنوان یک کمدی خانوادگی، دیدنی بود. «وطن پرست» (The Patriot) با بازی درخشان مل گیبسون را نیز دوست داشتم. «کشتی شکسته» (Cast Away) را نیز از یاد نبریم که تام هنکس تکان دهنده بازیاش کرده بود. با همهی این حرف ها ، وقتی ریدلی اسکات بزرگ، گلادیاتور را با درخشش راسل کرو، نشانمان داد، از سایر فیلمهای عزیز، عذرخواهی کردیم!
سال 2000: Gladiator
*
2001
«ذهنی زیبا» (A Beautiful Mind) ی ران هوارد ِکبیر (!) را به جد دوست داشتم. بیوگرافی دانشمندی که شیزوفرنی داشت و با این حال نوبل گرفت:جان نش، صاحب نظریه بازی ها. اصولا کارهای ران هوارد را من خیلی دوست دارم! «دشمن پشت دروازه» (Enemy at the Gates) فیلمی تاریخی، در جنگ جهانی دوم با موضوع مواجههی تک تیراندازها پشت دروازههای استالینگراد بود. در همان ژانر، «بندرگاه پرل» (Pearl Harbor) نیز فیلمی بود که به لحاظ تاریخی ارزش دیدن دارد: ماجرایی که حرف و حدیثهای زیادی هم برانگیخت. ولی به هر حال بهانه خوبی به دست امریکا داد برای استفاده از بمب اتمی که اقناع افکار عمومی برای آن کار را ممکن ساخت. «تفرجگاه گوسفرد» (Gosford Park) از آلتمن را دوست داشتم. «بزرگراه مولهولاند» (.Mulholland Dr) اثر مهم دیوید لینچ را دوست نداشتم. کارهای لینچ را کلا چندان نمیپسندم و میدانم گفتن این حرف نشان اُمّل بودن است در میان جماعت فیلم باز! ولی چه میشود کرد که ما اُمّل هستیم ! «یازده یار اوشن» (Ocean's Eleven) از سودربرگ در ژانر حادثهای و معمایی، دلچسب بود.« اره ماهی» (Swordfish) نیز در همان ژانر از دومینیک سنا، قابل قبول بود. با این حال، از همان ذهنی زیبا نمیتوانم بگذرم!
سال 2001: A Beautiful Mind
*
2002
«گزارش اقلیت» (Minority Report) از اسپیلبرگ را در ژانر علمی تخیلی دیدیم و بدمان نیامد. جورج کلونی با اولین کارگردانیاش یعنی فیلم «اعترافات یک ذهن خطرناک» (Confessions of a Dangerous Mind) نظر بنده را که جلب کرد. کریستوفر نولان هم با «بیخوابی» (Insomnia)در ژانر جنایی، آلپاچینو را کنار رابین ویلیامز به بازی گرفت و فیلم خوبی نشانمان داد. به نظرم «هویت بورن» (The Bourne Identity) بهترین فیلم اکشن در این سال بود. جناب پولانسکی، «پیانیست» (The Pianist) اش را در این سال نشانمان داد: به نظرم نسخهای ضعیف از فهرست شیندلر بود و با این حال، اثری فاخر و قابل قبول بود. در نهایت، استاد بلامنازع -یعنی مارتین اسکورسیزی- با «دارودستههای نیویورک» (Gangs of New York) اش، کیفمان را کوک کرد.
سال 2002: Gangs of New York
*
2003
طنز خانوادگی دلچسب با بازی جورج کلونی و زتا-جونز با عنوان «بیرحمی ِبیانعطاف» (Intolerable Cruelty) با موضوع طلاق از برادران کوئن را دیدیم. «کشتن بیل ١» (Kill Bill: Vol. 1) تارانتینو تقریبا مو به تنمان راست کرد.« لبخند مونالیزا» (Mona Lisa Smile) را با بازی خوب جولیا رابرتز دوست داشتم گرچه فیلم چندان مطرحی در این سال نبوده است ولی بستر فیلم که در یک کالج دخترانه خاص اتفاق می افتاد. -مدرسه ای مشهور در امریکا؛ شبیه به علوی یا مدرسه رفاه خودمان!- برای من جالب بود. نانسی می یر، نیز فیلم (Something's Gotta Give) را برایمان ساخت که کمدی خانوادگی جالبی بود: خاصه بازی جک نیکلسون در آن! تتمهی مجموعه ماتریکس و نیز ارباب حلقهها و هری پاتر نیز بوده اند که ما آن ها را در این لیست ِبهترین ها، به حساب نمیآوریم! چون آن ها را کلا باید دید. احتیاج به معرفی هم ندارند! «٢١ گرم» (21 Grams) که فیلمی روشنفکر پسند بود نیز در این سال میهمان سینماهای دنیا بود.
سال 2003: Intolerable Cruelty
*
2004
سالی بود با فیلم های زیبا. اسکورسیزی با فیلم «هوانورد» (The Aviator) آمده بود: زندگی هوارد هیوز، کارآفرین، مخترع، طراح هواپیما، هوانورد، کارگردان و فیلمساز و ... امریکایی. بنده که خیلی با این آقای هوارد هیوز صفا کردم؛ و واقعا از فیلم لذت بردم. کلینت ایست وود نیز «دخترک میلیون دلاری» (Million Dollar Baby) را برایمان آورد. کیف کردیم؛ به شور آمدیم؛ تحسین کردیم و به یکباره در غم خرد شدیم! فیلم عجیبی بود که حتما ارزش دیدن دارد. و صد البته کمال تبریزی خودمان نیز فیلم به یاد ماندنی مارمولک را ساخت!
فیلم «تروی» (Troy) که ارزش چندبار دیدن را هم داشت، مال همین سال است. فیلم زیبای «ترمینال» (The Terminal) با بازی درخشان تام هنکس از اسپیلبرگ را نیز در همین سال دیدیم. انتخاب سخت است ولی:
سال 2004: Million Dollar Baby
*
2005
کریستوفر نولان با «بتمن میآغازد» (Batman Begins) در ژانر اکشن تخیلی دوباره خودی نشان داد و ران هوارد کبیر با فیلم درخشان «مرد سیندرلایی» (Cinderella Man) که یک بیوگرافی لذت بخش و جذاب از فراز و فرود زندگی جیمز برادوک بوکسور مطرح امریکایی بود، میزبانمان بود که الحق دیدنی بود و لذت بخش. دستش درد نکند! «کنستانتین» (Constantine) را نیز در ژانر شبه فلسفی و ماورایی در این سال دیدیم. فیلم زیبای «تور کردن» (Hitch) با بازی زیبای ویل اسمیت و دیالوگهای جذابش با موضوعی جذابتر «چگونه با دختر مورد علاقهمان رابطه برقرار کرده و دوست شویم؟ و ... » به هر حال، فیلمی بود که ضمن رعایت شئونات اخلاقی، درسهای خوبی برای آموختن داشت! «امتیاز آخر» (Match Point) از وودی آلن بزرگ و «خاطرات یک گی.شا» (Memoirs of a Geisha) از راب مارشال نیز، فیلمهای درخوری بودند که در این سال دیدیم. بهترین اکشن سال (و شاید چند سال قبل و بعد) را بی شک باید« آقا و خانم اسمیت» (Mr. & Mrs. Smith) بدانیم. «غرور و تعصب» (Pride & Prejudice) رومانسی در یک بستر تاریخی و «سیریانا» (Syriana) را به عنوان یک اثر سیاسی خوش ساخت، دوست داشتم. «شهر گناه» (Sin City) را فراموش نکنم که خاصترین فیلمی بوده که تا سالها در ذهنها خواهد بود: چه از لحاظ موضوع، چه از لحاظ سبک روایت و چه از لحاظ تصویرگری و جلوههای تصویری خاصاش. فیلم «ژاکت» (The Jacket) در ژانر بازی با زمان و روانشناختی با بازی خوب آدریان برودی قابل ذکر بود. البته دلم نیامد اسمی از کار بازاری «افسانهی زورو» (The Legend of Zorro) جناب مارتین کمپبل نبرم! ولی با عرض پوزش بسیار از جناب ران هوارد و فیلم استثناییاش «مرد سیندرلایی»:
سال 2005: Hitch
*
2006
«آخرالزمانی»(Apocalypto) کار زیبای مل گیبسون، و اکشن خاص 300 ، که مناقشات بسیاری خاصه در حوزه تمدنی ایران زمین برانگیخت، در این سال عرضه شد. «الماس خونین» (Blood Diamond) درباره منازعات خونین و کثیف و مناسبات مربوط به کشف و استخراج الماس در قاره فقیر افریقا بود که اثرگذار و تلخ بود، «بورات» (Borat) یک کمدی سخیف ولی سرشار از موقعیت های خنده آور، «دوشیزه سان شاین کوچک» (Little Miss Sunshine) یک طنز خانوادگی آمیخته به تلخی و شرینی؛ نیز دیدنی بودند. میامی «وایز» (Miami Vice) از مایکل مان بزرگ، نیز به عنوان یک تریلر جنایی، قشنگ بود. فیلم «عطر» (Perfume) نیز در ژانر جنایت، یک فیلم کاملا خاص و دیدنی بود. «آس های دودآلود» (Smokin' Aces) را در ژآنر مافیا و قمار داشتیم و فیلم ستوده شدهی «راز داوینچی» (The Da Vinci Code) از ران هوارد کبیر -که اقتباسی تمیز از کتاب اصلی بود- را بسیار دوست داشتم و بارها تماشا کردم. و در اوج، فیلمی عالی از مارتین اسکورسیزی کبیر یعنی «جداافتاده*٢*» (The Departed) را باید برجسته کنم که بسیار بر مذاق ما خوش آمد. «چوپان خوب» (The Good Shepherd) از رابرت دنیروی بزرگ و «آلمانی خوب» (The Good German) از سودربرگ خوش آتیه را نیز نمیتوان نادیده گرفت. در ژانر رومانس، بیشک افسانه ی «تریستان و ایزولد» (Tristan + Isolde) یکی از بهترین فیلمهای این سال بود. در حال و هوای شعبده بازی، دو فیلم مطرح «شعبده باز» (The Illusionist) و «حیثیت» (The Prestige) نیز شایان توجه بودند. با این همه:
سال 2006: The Departed
*
2007
نمیدانم چرا این قدر فیلمهای این سال، خشن بود. در این سال، ریدلی اسکات بزرگ سر شوخی را با «گانگستر امریکایی» (American Gangster) بر مبنای زندگی فرانک لوکاس، گانگستر خفن امریکایی، باز کرد. «تاوان» (Atonement) خاص، غم بار، اثرگذار و خوش ساخت بود. به کمدی «استن بزرگ» (Big Stan) بسیار خندیدیم. دست راب اشنایدر درد نکند. «قول های مشرقی» (Eastern Promises) با بازی دیدنی ویگو مورتنسن و «ضد مرگ» (Death Proof) اثر تارانتینو نیز از خشونت ِعریان ِقابل توجهی برخوردار بودند. «در هم شکستن» (Fracture) با بازی درخشان آنتونی هاپکینز، در ژانر جنایی حقوقی، دیدنی بود. فیلم «پادشاهی» (The Kingdom) در ژانر اکشن/سیاسی/ضدتروریسم شدیدا قابل توصیه است. و فیلم تامل برانگیز فرانک دارابونت با عنوان «مِه» (The Mist) را نباید از قلم انداخت. اما بیتردید «دیاری؛ نه برای پیرمردها» (No Country for Old Men) از برادران کوئن و «خون به پا میشود» (There Will Be Blood) با بازی کمنظیر دنیل دی لویس، به حق بر صدر مصطبه خواهند نشست. و اگر مجبور باشیم بین این دو، یکی را انتخاب کنیم:
سال2007: There Will Be Blood
*
2008
«چنچلینگ» (Changeling) ایستوود را دوست داشتم. هم چنین «شک» (Doubt) با بازی درخشان فیلیپ سیمور هافمن و مریل استریپ را. در ژانر سیاسی، میهمان ران هوارد بودیم با «فراست/نیکسون» (Frost/Nixon) و من کماکان خیلی دوست داشتمش. در همین ژانر با تهمایهی جنگ جهانی و کودتا، فیلم تمیز «والکری» (Valkyrie) را داشتیم که دیدنی بود. «میلیونر زاغه نشین» (Slumdog Millionaire) در ژانر گل و بلبل فیلم خوبی بود، خصوصا با پایان خوشش! اکشن کم نظیر«اسیر» (Taken) را با بازی ستودنی لیام نیسان، در این سال دیدیم و قناجوجمان حال آمد. فکر میکنم تا امروز، یکی از بهترین اکشنهایی بوده که دیده ام. در این سال، دیوید فینچر بزرگ، با فیلمی آمد که هر چه بگویی -از ویژگیهای یک فیلم ممتاز- درش بود: «ماجرای عجیب بنجامین باتون» (The Curious Case of Benjamin Button) فیلمی است منحصر به فرد که بیشک بعدها در مورد آن سخنها گفته خواهد شد. کریستوفر نولان جوان، کماکان قدرتمند ظاهر شد با «شوالیه سیاه» (The Dark Knight) اش؛ گرچه اکشنی علمی تخیلی -با تقابل کلیشهای خیر و شر- بود، ولی دیالوگهای ناب و روایت و داستان آن و همچنین جلوههای ویژهاش، دلچسب بود. در نهایت اکشن تریلر «موضع برتر» (Vantage Point) را حتما توصیه میکنم ببینید. و در نهایت با عرض پوزش از فیلم Taken:
سال 2008: The Curious Case of Benjamin Button
*
2009
«کِهتر نژادهای حرامزاده»*١* (Inglorious Basterds) از تارانتینو، بیتردید دیدنی بود. خشونت عریان و خنده آور، پارادوکسی بود که در این فیلم نمایان بود و نقطهی برجستهی فیلم محسوب میشد. «حقیقت زشت» (The Ugly Truth) که قرینهی مردانهای برای Hitch محسوب میشود نیز فیلم خانوادگی/رومانس خوبی بود. در همین فضای طنز، کمدی «تقاضای ازدواج» (The Proposal) نیز دیدنی بود. و کمدی «خماری» (The Hangover) -که بازیگر معروفی هم نداشت- را نیز نباید از نظر دور داشت. در ژانر سیاسی «کشور بازی»(State of Play) را با حضور قوی راسل کرو، بسیار دوست داشتم شاید به این دلیل که بستر فیلم در فضایی میان یک روزنامهی سیاسی مهم -و لذا روزنامه نگاراناش- و کنگره -برخی اعضای کنگره امریکا- رخ میداد. جاهایی که به این راحتی نمیشود رفت و داخلشان را دید! «دشمن ملت» (Public Enemies) از مایکل مان بزرگ، یک تریلر مبتنی بر بیوگرافی بود که بر مبنای زندگی جانی دلینجر، گانگستر مشهور امریکایی و ماجرای دستگیریاش -و بلکه مرگش- ساخته شده بود. «پودر آبی» (Powder Blue) نیز فیلمی خوش ساخت، با جریاناتی تلخ و شیرین و با پایانی به صورت همزمان تلخ و شیرین بود. ارزش دیدن داشت. تلخیاش لطیف و دل انگیز بود چرا که محبت، محور اصلی فیلم و این تلخی و شیرینیهایش بود. (کسی از گربه های ایرانی خبر نداره) ی بهمن قبادی را هم دیدیم و به رغم همهی بهمن-قبادی-گریهای بهمن قبادی در فیلمش، دوستش داشتیم.
سال 2009: Inglourious Basterds
*١* این ترجمه را تعمدا انتخاب کردم. چرا که بنا بر محتوای فیلم، این گروه، تشکیلاش بیش از هرچیز، ضدیت با نازیسم و تمسخر و تحقیر آن پروپاگاندای «نژاد برتر» هیتلر بود. اینها با برگزیدن Inglorious در پی تداعی تضاد با glorious بودهاند. لذا در برابر نژاد مِهتر، نژاد کِهتر را برگزیدم. و شاید بهتر بود در مجموع به «حرامزادههای نژاد ِپست» ترجمهاش میکردم.
*٢* بنده آخرش متوجه نشوم که چرا این The Departed را بعضی به عنوان «مردگان» ترجمه کردند! چه ربطی داشت؟ لااقل می گفتند «مرده». این اسم که اسم جمع نبود. به نظرم مبدا اشتباه، بی بی سی فارسی بود-آن روزها تلویزیون فارسی نداشت!-. ضمن این که اسکورسیزی مگر بار اولش است؟ شخصیت اول فیلمش راننده تاکسی بود که دنیرو بازی اش کرد. اسم فیلم را هم گذاشته بود «راننده تاکسی». در مورد هواردهیوز فیلم ساخت که نقش اش را دی کاپریو بازی کرد، هوانورد بود، اسم فیلم هم «هوانورد» گذاشت. این است که قاعدتامی شود حدس زد که اسم فیلم اخیر هم باید یک چیزی مربوط به همین شخص اول، جناب دی کاپریو باشد. که طبق سناریو، به عنوان جاسوس پلیس به داخل تشکیلات مخوف مافیایی نفوذ می کند، با پیش آمدن شرایط خاصی، پیوند او با تشکیلات پلیس، قطع می شود و عملا جدا می افتد. یکه و تنها در میان گرگ ها در حالی که هر آن امکان لو رفتن و مرگش وجود دارد. این «جدا افتاده» چه ش بود که گفتند مردگان(!) من نمی دانم!؟
******
پ.ن:اگر بخواهم روند سال به سال را به هم بزنم و ده تا فیلم را لیست کنم، چنین لیستی خواهم داشت: «دخترک میلیون دلاری» از ایست وود / «جدا افتاده» و «هوانورد» از اسکورسیزی / «راز داوینچی»، «مرد سیندرلایی»، «ذهنی زیبا» از ران هوارد / «ماجرای عجیب بنجامین باتون» از فینچر / «گلادیاتور» از ریدلی اسکات / «خون به پا می شود» از پل توماس اندرسن و «کهتر نژادهای حرامزاده» از تارانتینو
وجه اشتراک
هنر قدرشناسی
یکشنبه پیش بود شام مهمان یک خانواده آلمانی بودم، چند نفر غیر ایرانی هم حضور داشتند. این خانواده آلمانی کمی با ایران آشنایی داشتند و با خانواده های ایرانی دیگری نیز رفت و آمد داشتند و دو بار هم به ایران آمده بودند و خود من هم چند بار آنها را به صرف غذای ایرانی دعوت کرده بودم. صحبت از غذای ایرانی شد و یکی از خانمها گفت: "شما ایرانیها از غذا خوردن هیچ لذتی نمی برید.". پرسیدم: "چرا؟" یاد حرف پدربزرگم افتادم که همیشه میگفت: "کاشکی وقتی یک بنّا یا کارگر ساختمان، پتک را برمیدارد تا یک ساختمان را خراب کند، برای لحظه ای درنگ کند و فکر کند که روزی که این ساختمان بنا میشده است، برایش چه زحمتها کشیده شده و چه امیدها و آرزوهای بزرگی در کنار بالا آمدن و ساخته شدن این ساختمان به وجود آمده است و حداقل با احترام به کسانی که این ساختمان را بنا کردند و یا آرزوهایشان را در پی آن قرار داده اند، پتک را محکم بر آن ساختمان بکوبد."
گفت: "شما ۲، ۳ ساعت روی غذایی مثل قورمه سبزی که از بهترین غذاهای ایرانی است یا کباب کوبیده کار می کنید تا آماده شود، اما موقع صرف این غذاها، حداکثر در ۱۵ دقیقه آنرا میل می کنید، بدون اینکه لحظه ای توجه کنید که ساعتها روی آن زحمت کشیده شده است. اما ما برای غذا درست کردن، نهایتا ۱۵ دقیقه روی آن کار می کنیم، اما ۲، ۳ ساعت در کنار خانواده یا در حال مطالعه آنرا می خوریم و از تک تک لقمه ها لذت می بریم و خوشحالیم که این امکان را داریم که این لذت را داشته باشیم."
در زندگی معمولی هم همینطور است. گاهی به راحتی بدون توجه به زحماتی که برای چیزی کشیده شده است، به راحتی با یک کلمه حرف و یا یک عمل ، نابود و خرابشان می کنیم، مثل آبروی دیگران. مثل خدمتی که کسی دیگر کرده و حالا آن شخص را میکوبیم یا خدمتش را به اسم خود می کنیم. خانواده یا جمعی را که سالهای سال با خوشی در کنار هم بوده اند را با یک حرف یا سوءظن نابجا به جان هم می اندازیم یا سر یک مساله سیاسی، فرهنگی و ... آنچنان پرده ها را میدریم که دیگر بازگشت به نقطه اول غیر ممکن میشود یا یک سیستم مدیریتی ، فکری و ... را که مدتها روی آن کار شده است و حتی با شیوه سعی و خطا به مسیر درست آورده شده است، با یک سنگ اندازی عمدی یا غیر عمدی یا ایجاد بدبینی از جاده منحرف و تمام زحمات را بر باد میدهیم.
کاش حداقل اگر چیزی را کسی خواست خراب کند، لحظه ای تامل کند که پشت این چیز، چه امیدها، آرزوها و زحماتی وجود دارد.
کسی که زحمت ساختن چیزی را کشیده باشد و برای ساختنش، خون دل خورده باشد یا صبر کرده باشد، به راحتی حاضر به خراب کردن آن نمی شود.
اعتراض به ...
قضاوت با خود شما
از سر دغدغه ای نشسته ام اینها را جمع آوری کرده ام.
اگر حوصله ندارید یکی یکی لینک ها را باز کنید و بخوانید، و اگر به بنده اعتماد دارید، متن همه ی این 9 مورد را (به جز مورد شماره 1 : لینک را دنبال کنید) در یک فایل گردآوری کرده ام و اینجا ، اینجا و اینجا به ترتیب با فرمت Word 2007 و Word 2003 و pdf گذاشته ام برای دانلود. از قرار هر کدام به حجم 96 و 230 و 344 کیلو بایت.
خواندنش هم، خیلی خیلی که زمان ببرد، نیم ساعت!
بخوانید.
قضاوت با خود شما.
1- سخنان آقای جنتی در خطبه دوم نمازجمعه تهران - 9 مرداد
2- نامه علی مطهری به جنتی - 9 مرداد
3- "آقای علی مطهری بخواند" - کیهان - 15 مرداد
4- مطهری به مقاله «آقای علی مطهری بخواند» پاسخ داد. کیهان، خلاصه ای از این پاسخ را در 19 مرداد درج نمود.
5- انتشار متن کامل پاسخ علی مطهری به کیهان در سایتها - 19 مرداد
6- واکنش کیهان به انتشار متن کامل پاسخ علی مطهری در سایتها - 20 مرداد
7- علی مطهری و وحید جلیلی در برنامه ی «رو به فردا» - 17 دی - لینک 1 - لینک 2
8- سرمقاله ی شریعتمداری پیرامون مناظره مطهری و جلیلی - 20 دی
9- جوابیه علی مطهری به همراه مقدمه و موخره کیهان - 22 دی
خدا خودت و پدرت را جزای خیر بدهد!
مدتهای مدیدی بود که چیزی به خوبی این نامهی اخیر علی مطهری نخوانده بودم.
(متن کامل نامه در تابناک+)
نامهای که در پاسخ به حسین شریعتمداری نوشته شده.
اگر علی مطهری را کنار خود مییافتم، بابت این نامه و براهین روشن و مواضع قیمتیاش،
بر دستانش بوسه میزدم.
رحمت خدا بر آن شیر پاکی که در کامت ریختهاند.
رحمت خدا بر آن پدر پاک مهذب شهید.
خدا از شما قبول کند.
***
بخوانیدش و کیف کنید.
نامه ای که با این جمله به انتها میرسد:
«آری، جناب آقای شریعتمداری!
شما و همفکرانتان جنگ نفس را حل کنید، مردم جنگ نرم را حل خواهند کرد.»
پ.ن: شاید واکنش مرا شدید تر از معمول (Overreact) و احساسی قلمداد کنید. به شما و خودم حق میدهم! چرا که جدا مدت زیادی بود که بعداز خواندن نامههای این و آن یا یادداشتهای مختلف سیاسی، جز غمی بر غمهایم افزوده نمیشد. این نامه، دلم را شاد کرد. بدجور. خدا دل صاحبش را شاد کناد!
ما قاضی نبوده ایم...
ولی او عین بوده.
هم چشم ؛ هم چشمه.
این کمترین که بسیار از نثر و نظم -و بینظمی- حضرتش، نوشیده و نیوشیدهام!
و حظ وافر بردهام در این مدت کوتاه آشنایی مجازی.
خدایش جزا خیر دهاد.
*
خلاصه کنم.
عین القضات مان تهدید به رفتن کرده!
*
من نیز چند باری خداحافظی کرده ام.
و بعد هم طاقتم نمانده و صریح دست به دامن خواجه شیراز شده ام که
«سخن درست بگویم...نمیتوانم دید
که "می" خورند حریفان و من نظاره کنم!»
و باز آمدهایم سر خانه و زندگی مجازی مان!
حالا ما امیدواریم که ایشان نیز -چون ما- اهل وسوسه باشد،
و طاقتش نمانَد و «سری پیمان شکن» داشته باشد
و به زودی «چون عید نو» باز آید.
*
واقعا غصه دار شدم از این خداحافظی.
و کماکان امید دارم که به همین زودی «در میکده ها بگشایند».
*
این هم -عجالتا- آخرین یادداشت عین القضات+
تنهایی
- نترسین. مرگ، حقّه. تا حالا کسی نبوده که نمرده باشه.
- قدغن می کنم تارک الصلاة تو اتاقش بیاد.
- مردن هر آدمی انگار اولین مرگیه که روی زمین اتفاق میافته. این یادتون باشه.
- ای جهان اینجا جهانی خفته است...زیر این خاک، آسمانی خفته است
- مرد "سنگ قبر" تراش: من سی ساله که کارم اینه. اینو فهمیدم که خر ِفقیر زودتر از اسبِ غنی به بهشت میرسه. آدم نباید درگیر ظاهر باشه.
***
من اهل فیلم تلویزیونی (تله فیلم) که چند سالی ست خیلی باب شده، نیستم. این فیلم را هم اولین بار با ویدئو دیدم، نه از تلویزیون.
هم خوش بین نیستم نسبت به فیلمهای تلویزیونی، هم اینکه به کسی توصیه نمی کنم. اما بعد از مدتها فیلمی دیدم که حرف از این کلمات میزد:
پدر،
مادر،
همسر قدرشناس، فرزند قدرشناس،
مرگ،
احتضار،
پای آبروی پدر و مادر تا دم مرگشان ایستادن،
پای "مرگِ با آبرو"یِ پدر و مادر ایستادن، ...
امشب دیدم شبکه سه دارد این فیلم را دوباره نشان می دهد. به آخراش رسیدم. مدتها بود پای فیلمی (سینمایی) بغض نکرده بودم.
بگردید. در ویدئو کلوب پیدا می کنید.
فیلم تنهایی را ببینید.
***
یادداشت کارگردان تله فیلم تنهایی
مسالهی پرچم!
ببینید در جنگ صفین، امیرالمؤمنین در مقابل کفار که قرار نداشت؛ جبههى مقابل امیرالمؤمنین جبههاى بودند که نماز هم میخواندند، قرآن هم میخواندند، ظواهر در آنها محفوظ بود؛ خیلى سخت بود.
کى باید اینجا روشنگرى کند و حقائق را به مردم نشان دهد؟ بعضى ها حقیقتاً متزلزل میشدند. تاریخ جنگ صفین را که انسان میخواند، دلش میلرزد.
در این صف عظیمى که امیرالمؤمنین به عنوان لشکریان راه انداخته بود و تا آن منطقهى حساس - در شامات - در مقابل معاویه قرار گرفته بود، تزلزل اتفاق مىافتاد؛ بارها این اتفاق افتاد؛ چند ماه هم قضایا طول کشید. یک وقت خبر مىآوردند که در فلان جبهه، یک نفرى شبههاى برایش پیدا شدهاست؛ شروع کردهاست به اینکه آقا ما چرا داریم میجنگیم؟ چه فایده دارد؟ چه، چه. اینجا اصحاب امیرالمؤمنین - یعنى در واقع اصحاب خاص و خالصى که از اول اسلام با امیرالمؤمنین همراه بودند و از امیرالمؤمنین جدا نشدند - جلو مىافتادند؛ از جمله جناب عمار یاسر (سلام اللَّه علیه) که مهمترین کار را ایشان میکرد.
یکى از دفعات عمار یاسر - ظاهراً عمار بود - استدلال کرد. ببینید چه استدلالهائى است که انسان میتواند همیشه اینها را به عنوان استدلالهاى زنده در دست داشته باشد. ایشان دید یک عدهاى دچار شبهه شدهاند؛ خودش را رساند آنجا، سخنرانى کرد.
یکى از حرفهاى او در این سخنرانى این بود که گفت:
این پرچمى که شما در جبههى مقابل مى بینید، این پرچم را من در روز احد و بدر در مقابل رسول خدا دیدم - پرچم بنى امیه - زیر این پرچم، همان کسانى آن روز ایستاده بودند که امروز هم ایستادهاند؛ معاویه و عمروعاص. در جنگ احد، هم معاویه، هم عمروعاص و دیگر سران بنى امیه در مقابل پیغمبر قرار داشتند؛ پرچم هم پرچم بنىامیه بود.
گفت: اینهائى که شما مىبینید در زیر این پرچم، آن طرف ایستادهاند، هماینها زیر هماین پرچم در مقابل پیغمبر ایستاده بودند و من این را به چشم خودم دیدم. این طرفى که امیرالمؤمنین هست، هماین پرچمى که امروز امیرالمؤمنین دارد - یعنى پرچم بنى هاشم - آن روز هم در جنگ بدر و احد بود و همین کسانى که امروز زیرش ایستادهاند، یعنى على بن ابى طالب و یارانش، آن روز هم زیر هماین پرچم ایستاده بودند.
از این علامت بهتر؟ ببینید چه علامت خوبى است. پرچم، همان پرچم جنگ احد است؛ آدمها همآن آدمهایند، در یک جبهه. پرچم، همان پرچم جنگ احد است؛ آدمها همآن آدمهایند در جبههى دیگر، در جبههى مقابل.
فرقش این است که آن روز آنها ادعا میکردند و معترف بودند و افتخار میکردند که کافرند، امروز همآنها زیر آن پرچم ادعا میکنند که مسلمند و طرفدار قرآن و پیغمبرند؛ اما آدمها همان آدمهایند، پرچم هم همان پرچم است. خوب، اینها بصیرت است. اینقدر که ما عرض میکنیم بصیرت بصیرت، یعنى این.
از اول انقلاب و در طول سالهاى متمادى، کى ها زیر پرچم مبارزهى با امام و انقلاب ایستادند؟ آمریکا در زیر آن پرچم قرار داشت، انگلیس در زیر آن پرچم قرار داشت، مستکبرین در زیر آن پرچم قرار داشتند، مرتجعین وابسته ى به نظام استکبار و سلطه، همه در زیر آن پرچم مجتمع بودند؛ الان هم همین جور است.
الان هم شما نگاه کنید از قبل از انتخابات سال 88، در این هفت هشت ماه تا امروز آمریکا کجا ایستاده است؟ انگلیس کجا ایستاده است؟ خبرگزارىهاى صهیونیستى کجا ایستادهاند؟ در داخل، جناحهاى ضد دین، از تودهاى بگیر تا سلطنتطلب، تا بقیهى اقسام و انواع بىدینها کجا ایستادهاند؟ یعنى همان کسانى که از اول انقلاب با انقلاب و با امام دشمنى کردند، سنگ زدند، گلوله خالى کردند، تروریسم راه انداختند. سه روز از پیروزى انقلاب در بیست و دوى بهمن گذشته بود، هماین آدمها با هماین اسمها آمدند جلوى اقامتگاه امام در خیابان ایران، بنا کردند شعار دادن؛ همآنها الان مىآیند توى خیابان، علیه نظام و علیه انقلاب شعار میدهند!
**
به نظرم این قسمت، یک قسمت کلیدی و نهیب زننده و درخشان بود.
که در سخنرانی دیروز مقام معظم رهبری (بیانات در ١٩ دی ٨٨+) بیان شد.
*
فرمایشات ایشان به دل بنده نشست.
کاش دستوری به آقایان
-الفنون و رفقا از سویی،
و برخی ائمه محترم جمعهی تهران از سوی دیگر-
بدهند
که به خاطر خدا و اسلام و انقلاب هم که شده، اینها یک چند روزی
دست از دفاع از اسلام وانقلاب و ولایت بردارند!
یک مدتی زبان در دهان بگیرند، روزهی کلام بگیرند و حرفی در حمایت از رهبر و نظام نزنند!
اینها حرف که میزنند، سرکه در عسل میکنند.
با آن نفرت و انزجاری که با «لحن قاطع و منطق سست» خود در خواطر و دلها ایجاد میکنند،
اثرات مطلوب این قسم سخنان حکیمانه را از بین میبرند.
حالا ما گفتیم!
*
فراموش نکنم برخی دیگر از عزیزان را؛
که دچار خود-عمار-پنداری هستند،
گرچه یک فرق جزئی با عمار دارند. البته خیلی جزئی است!
ابزار روشنگری شان منطق و استدلال نیست؛ یعنی توانش را ندارند.
به عوض مسلح به باتوم یا زندان یا ... هستند
و بیشتر از تهدید و ارعاب و اضراب(!) استفاده می کنند.
خداوند از ایشان هم قبول کناد!
نامهی روح الله خان و آغاز خروج خوارج
و رایت الناس ...

